در برابر آینده

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل



11

وویس میفرستم برات...هی میخندم توی وویس ها...میگی قربون صدای خندیدنت بشم من...ولی نمیدونی ته وجودم پر از درده..نمیدونی بیشتر از روزایی که غمگین بودم و هی پیگیر حالم میشدی...داغونم..بیشتر از روزایی که لوس بودم و باهات دعوام میشد نابودم...نمیدونی اون پشت ها..اونی که وویس میفرسته ..و میخنده...چشماش پر از غم...


ãäÈÚ

مشخصات



10

گاهی تنها سلاح یک زن میشود لوس بازی های بچه گانه..گاهی فقط میخواهی حسادتشو غلغلک بدی...میدونم کار اشتباهیه..ولی نیاز داری ببینی که اخم کرده برات..و یا نمیذاره کاریو انجام بدی..بارها سعی کردم توی این دوسال و نیم حسادتتو تحریک کنم و هر بار شکست خوردم...اونوقت امروز..درست سه روز بعد ناامیدی هم دست بردار نبودم..گفتم مهمونم ناهار...مهمون یه آشنای قدیمی..با اینکه قرار ناهارو فیکس کرده بودم ولی دلم؟؟ دلم میخواست بگی نرو ...بگی چه معنی داره همراه مرد غریبه بری بیرون...تو گفتی مراقب خودت باش...و من کلی استیکر هیجان و رقصیدن سند کردم...یعنی آهااااای من خیلی خوشحالم که دارم با اون رفیق بک پکرم میرم ناهار بیرون...تو اونطرف اقیانوس ها..نوشتی مراقب خودت باش..و بعد استیکر ذوق و شادی منو دیدی...اما منو ندیدی...منی که بغض کرده بودم تو اداره..و با بغض استیکرای رقصون میفرستادم...منی که میگفتم...لعنتی نمیشه یکبار...فقط یکبار منو برا خودت بدونی...و بگی نرو...بمون...برا من باش...


ãäÈÚ

مشخصات



9

بی عزیزم

سه روز ازون شب کذایی گذشته...شبی که من واقعیتو عریان مقابلم دیدم..شبی که رویاهای شیرینی که با تو ساخته بودم نابود شد..و من فهمیدم که اگه روزی هزار بار با شادی لحظه ی دیدنتو تصور کنم..بازم فرقی به حالم نداره..فهمیدم من و تو پشت تکست مهربونیم با هم..منو و تو  میون شوخی های پشت تانگو میخندیم...تو حتی نمیتونی پشت ال سی دی گوشی به چشمام نیگا کنی و بگی دوست دخترتم..چطور تصور میکردم که وقتی اومدی ایران...میام فرودگاه...چطور تصور میکردم جلوی اونهمه آدم...جلوی مامان و بابات میتونم بپرم تو بغلت و همه جونتو غرق بوسه کنم...چطور تصور میکردم..اجازه میدی بغلت بگیرم و سرمو فرو کنم تو گودی گردنت و نفس بکشمت...چطور فکر میکردم تموم روازیی که اینجاییو با من میگذرونی....چه تصور شیرینی بود...تموم این دو سال و نیم...تموم شب هایی که قبل خواب...لحظه ی دیدنتو به تصویر میکشیدم و از شدت هیجان ضربان قلبم روی هزار میرفت...

بی عزیز..راستشو بخای من زیادی تو رویا رفته بودم..وگرنه اونروزی که ناچار شدی از دوس دختر اولت بگی و چشمات پر اشک شد..همون روز باید میفهمیدم ..من اصلا وجود خارجی ندارم برای تو...یا اون روزی که گفتم از چه اسمی میون اسم دخترا خوشت میاد..اسم دوس دختر اولتو گفتی...تو نمیدونستی من اسمشو میدونم..ولی منکه میدونستم...

حالم؟؟ همچنان عاشقتم و قلبم با دیدن عکست به تپش میوفته...هنو وقتی عکستو میبینم تموم جونم گر میگیره و گونه ام سرخ میشه...ولی حفره ی خالی وجودم پر از درده..دستام ؟ انگار کن کوه یخه..میدونی تبدیل شدم به یک آدم آهنی ...بهت تبریک میگم ..از من..از دختری پر از احساس...یه آدم آهنی ساختی...یه آدم آهنی که یه حفره جای قلبش داره و شب ها...اشک میریزه و روزها پریشونه...


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://ayande84.blogsky.com/1397/01/29/post-109/9
  • کلمات کلیدی: تصور ,تموم ,میکردم ,چطور ,آهنی ,تصور میکردم ,چطور تصور
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


8

عکس میفرستیم برای هم...طبق عادت توی تموم این سالا..به عکست خیره میشم..انگشتامو میکشم رو صورتت..و ته دلم یه حجم از غصه میپاشه...میخندم و باهات حرف میزنم...میخام قلب شکستمو پشت خنده هام پنهون کنم...میخام نخونی از تو چشمام که چقد تنها شدم بعد از دیشب..که دیگه هیچ امیدی ندارم..هیچ شادی..هیچ انتظار برای اومدن یه روز قشنگ...


ãäÈÚ

مشخصات



7

صبح بخیر میگی ...غروبه اینجا ولی برای تو تازه خورشید طلوع کرده..فاصلمون اینهمه است؟؟ به اندازه ی کیلومترها از هم دوریم...پشت اقیانوس هایی...به اندازه نه ساعت و نیم اختلاف ساعت از هم دوریم..به اندازه ی صبح بخیر دم غروب خورشید از هم دوریم...صبح بخیر میگی وقتی من چای عصرمو پشت لپ تاپ میخورم..ته دلم میگه .." مال من نیس...مال من نیس.." یه ور تنم بی حسه...یه حفره ای از دیشب تو وجودم پیدا شده...پر از خالی ام..به صبح بخیر گفتنت نگاه میکنم و یکی تو دلم میگه  مال من نیس..بعد خنده ام میگیره...میگم ..مگه قبل از دیشب مال تو بود؟ اصلا هیچوقت مال تو شدنی نبود...اما نمیدونی...تو دلم مال من بودی...عشقم صدات میکردم..و تموم لحظه های سختمو با فکر کردن به لحظه ی دیدنت سر میکردم...ولی الان نمیتونم تصور کنم اون لحظه رو...حس غریبگی دارم..به اندازه ای که تو دیشب نمیتونستی  دوست دخترم صدام کنی ..به همون اندازه که سختت بود...حس میکنم غریبه ام...حس میکنم هیچ جای  به قول خودت روزمرگیات نیستم...من اینجا به اندازه ی صبح بخیر گفتن دم غروب  دورم ازت...و یواش یواش اشکامو با کف دستم پاک میکنم...


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://ayande84.blogsky.com/1397/01/27/post-107/7
  • کلمات کلیدی: اندازه ,بخیر ,میکنم ,لحظه ,دوریم ,دیشب ,بخیر میگی
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


6

دیشب بعد از مدتها حرف زدم..بعد مدتها ته مانده های جرئتمو جمع کردم...نشستم مقابلش..با التهاب درونی...پرسیدم ..آقا منی که اینور خط دو سال و نیم نشسته ام...چه نسبتی با تو دارم...آقا اصلا فکری میکنی برای دیدنمون برای فردامون...برای آینده...آقا اصلا منو میخای ...حسم؟؟ یجاهایی موقع حرف زدن بغض میپرید ته گلوم ..ولی قرار بود قوی باشم..با صدای لرزون بغضمو قورت میدادم...حرف میزد...به نگاهی که از من دزیده میشد..به معذب بودنش..به اینکه میگفت...من توی روزمرگی ام...هنوز خودمو پیدا نکردم...اصلا نمیدونم چی میخام...حرف میزد و من مطمعن تر میشدم جایگاهی ندارم ..من اصلا کی بودم جز یه آدم دور ..پشت صفحه ی گوشی...حرف میزد و من تموم امیدمو میدیدم که دور میشه ازم..تموم صحنه های خیالبافی از لحظه ی ملاقاتمون تو ذهنم محو و محوتر میشد..شده بودم مثه سکانس آخر فیلم ها....که صحنه ها از انتها به ابتدا پشت هم به نمایش در میان...میون حرفاش تموم انتظارم..تموم نقشه هام..تموم آرزوهام..تموم آینده ای که برا خودم متصور شده بودم محو شد...آخرای حرفامون میخندیدم...میگفت الان حالت خوبه...من فرق خنده های هیستریک و خنده های خوبتو میدونم...من اما؟؟ اون لحظه دیگه هیچی نداشتم.. و عور نشسته بودم مقابلش...تموم چیزهایی که این دو سال و نیم بافته بودم ازبین رفته بود...و من دیگه حتی عشق هم نداشتم...ارتباط تصوری تموم شد..و من مثه آدمی که تنها توی جزیره رها شده باشه..پر از تنهایی بودم..گیج بودم...یخ زده بودم..تموم شب توی رختخوازب می لرزیدم...تموم امروز انگار یه تیکه از منو ازم گرفتن...گیج میزدم...عاشقی به من نیومده...باید بگذرم ازین بازی...تموم این دو سال و نیم...روزای سختم ..لحظه های تلخم..توی خیال به اون پناه می بردم..ولی از دیشب دیگه ندارمش...هست...دوستمه..ولی میدونم قرار نیس بیشتر از حدی نزدیک باشم..نمیتونه یادم بره حسی که داشت ..وقتی گفته بودم اصلا من برات جدی هستم؟؟ یا حسی که وقتی گفتم اصلا منو تا همین حد قبول داری؟؟ وقتی گفت...منو تو منگنه میذاری...

دو سال و نیم منتظر بودم یه روزی دوسم داشته باشه...همه امیدم به روز دیدنمون بود...فکر میکردم روزی که همو میبینیم ....بالاخره دوسم خواهد داشت...بالاخره میتونه تو چشمام نیگا کنه و بگه دوسم داره...ولی دیشب فهمیدم اون لحظه هیچوقت نمیرسه..حتی اگه ببینمش...

قلبم پر از درده..اشکام بند نمیاد...دارم خفه میشم....و نمیتونم حرفی بزنم حتی...


ãäÈÚ

مشخصات



5

روزها میگذرند...آفتابی...آفتابی...تک و توک ابری...به ندرت بارانی..فصل ها میگذرند...بهار...تابستان...پاییز..و زمستان...اونقد زندگی تو شتابه که نمیفهمم چطور سال رو به پایانه...دیشب نصفه های شب ...یکهو انگار فهمیده بودم ای وای ...این عمره منه که رفته...و من کجای کارم...دچار حمله اضطراب شدم...تپش قلب...نشستم تو تخت...پامو تو بغلم گرفتم...و هی با خودم میگفتم...تو چته پس؟؟ چرا هیچ کاری نمیکنی...لامصب اینکه داره میره زندگیته...چرا هیچ کاری براش نکردی...ترس برم داشته بود از همه چی...از آینده..از گذشته...از س خودم...از همه چیز ترسیده بودم...از همه و همه...از دنیا....بعد به روال تموم این سالها خودمو آروم کردمو و خوابیدم....و صبح نو اومد...و دوباره من همون آدم دیروز...پارسال....ده سال....و بیست سال و هزار سال قبلم....


ãäÈÚ

مشخصات



4

امروز سالگرد آشنایی ماست....البته تموم امسال و حتی سال گذشته فکر میکردم 17 ام دی ماه روزی بود که برای اولین بار توی زندگیم اومدی...ولی دیروز همونجورکه چمپاته زدم بودم روی تخت..و دنبال اولین پیاممون توی فیسب..وک میگشتم...یکهو تاریخ 8 ژانویه میخکوبم کرد... پریدم سمت تقویم قدیمی...تقویم سال 94...سالی که با تموم سختی هایی که داشت...تو ماه های پایانی تو رو به من هدیه داده بود...توی روزهاش گشتم...ود خاطراتمو ورق زدم و یادم اومد ...بله ..ما 5 عصر روز 18 دی ماه از غریبه بودن برای هم خارج شدیم...تو رو نمیدونم ولی من یادمه ...چون تموم اتفاقای تلخ اون سال و سال قبلترشو قشنگ از برم...یادم هست برای برادرم اتفاق ناخوشایندی افتاده بود...رفته بودیم مشهد....من و مامان و مایی...سه تایی ...سفر بدی بود....برادر شروع التهاب افسردگیش بود..بلایی که ادامه اش تا سال 95...زندگیمونو تحت تاثیر قرار داد....که خداروشکر...گذشت از سرش...ولی اون سال و اون روزا شروعش بود...و ما رفته بودیم کمکش کنیم...ولی ناتوان بودیم...هر چی میگفتم اثری نداشت...یادمه تو پاساژ الماس ..مامان ملتهب میگفت باهاش حرف بزن...و من مستاصل با برادرم روی صندلی نشستم...کلی حرف زدم..تموم کلمه هایی که بلد بودم..تموم جمله هایی که از کتابای روانشناسی از بر کرده بودم...ولی برادرم فقط سکوت بود..میگفت روزای سخت قبل کجا بودید؟؟ چون یه مدت رهام کردید...پس تاوانتون دیدن ذوب شدنمه....اوه لحظه های سختی بود... اومدم به مامان تکست بدم..دیدم گوشی همرام نیست...مضطرب دنبال گوشیم تو پاساژ میگشتم..نمیدونستم کدوم فروشگاه جا گذاشتمش...همینطور که حیرون تو پاساژ میدویدم...یکی تو دلم میگفت..خب بذار گم شه...کسیو نداری که منتظرش باشی...که منتظرت باشه...ولی ته دلم وقتی توی مغازه ها سرک میکشیدم ..ایمان داشتم...قراره به زودی یکی بیاد...قراره بیاد...یه باوری افتاده بود تو دلم ....یه باور که شاید برای تو خنده دار باشه و بچه گونه...

یادمه...روز آخر رفته بودم حرم.... اشک هام گوله گوله میریخت..و برخلاف همیشه که چیزی نمیخاستم....گفتم..خدایا میشه ازت یه چیزی بخوام؟؟ میدونم آرزوم خیلی زمینیه..ولی اینو ازت میخام...میشه ازت بخام یکیو بیاری تو زندگیم که کنارش آروم باشم...که قلبم با دیدنش بتپه....میشه؟؟ بعد نشسته بودم کنج حرم....سرمو گذاشته بودم رو زانوم و بغضمو یواش یواش خالی کردم...تو راه برگشت..تموم اون مسیر طولانی...سرمو چسبونده بودم به شیشه اتوبوس و به تاریکی جاده زل زده بودم...و تصور میکردم اومدن کسیو که قلبم از کنارش بودن آرومه...

و فردا عصر...تو خونه یکهو دلم هوس حافظ خونی کرد...حافظو برداشتم...گفتم تفال بزن به حافظ...باور کردنی نبود..." مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید"....ناباورانه همون روز..روز 18 دی ماه...تو بودی...تو...و من هنوزم نمیدونم چطور شد و از کجا؟؟ باور نمیکنی لابد ...ولی من اصلا یادم نمیاد فالو کرده باشمت....اصلا...اینکه چجور شد ..هنوزم برام علامت سواله؟؟ ولی قیافت که اونهمه برام آشنا بود..اونقدکه  برام اصلا غریبه نبودی...که انگار هزار سال دیده بودمت...انگار آشناترین بودی تو زندگیم...حتی از همون جمله های اولیه.. ...من نشونه نگیرمش؟؟ بعد اون روزای سخت.. اینکه تو زندگیم اومدی نشونه نبود؟؟ اینکه با تموم کیلومترها دوریمون..با اختلاف نظرها..با تفاوت هامون...همیشه ته دلم آرومه از کنارت بودن نشونه نیس؟؟

یادمه اولین بار که به آرمان اسمتو گفتم...خندید و گفت..بهار یادت نیس...اون سالا که میرفتیم پیش مادام...کف دستمونو میدادیم به مادام....اون کنار شصتمونو میکشید و از جمع شدن خون تو دستمون یه اسمیو حدس میزد...میگفت عشق زندگیتونه....برای تو اسم بهزاد اومده بود..و تو دوس نداشتی...میگفتی این چه اسمیه ...دنبال اسم پویا میگشتی کف دستت...یادته بهار؟..باورت میشه یادم اومد...و اون روز خندیدم...ولی ته دلم یه چیزی ت خورد...اسمت...آخ...

میدونی اونروز صبح که تو ماشین گریه میکردم...چی باعث شد تهش آروم شم...یه ایمان...ایمان از اینکه مگه نخواسته بودی این رابطه رو از خدا....خو چرا انقد دنبال دلیل و نشونه ای از دوست داشته شدن...چرا نمیسپریش به همونکه ازش خواسته بودی....خب خودش بهتر میدونه ....و ته قلبم تو آستانه دو ساله شدنمون پر آرامش شد...و امشب...بدور از ترس از آینده ای که معلوم نیس قراره چی بشه..میدونم...تو بهترین هدیه بودی / هستی برای من...اوه ...کنار تو چقد یاد گرفتم..چقد....چقد....چقد....و من بخاطر تموم روزایی که از ته دل خندیدم..تموم روزایی که قلبم آروم بود..تموم روزایی که عاشق بودم / و هستم...به تو مدیونم....


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://ayande84.blogsky.com/1396/10/18/post-103/4
  • کلمات کلیدی: تموم ,بودی ,قلبم ,میگفت ,یادم ,اینکه ,تموم روزایی ,رفته بودیم ,یادم اومد ,زندگیم اومدی
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


3

جمعه ی آرومی بود..البته تعاریف کلمات معمولا نسبی هستن...هر کسی آرامش را یکجوری معنا میکنه..حتی خود آدم هم توی ساعت ها...روزها...سالها و فصل های مختلف تعاریفش از کلمات تغییر میکنه...برای منه  بهار...این جمعه آروم بود...چون دلم آروم بود...چون دارم بهش یاد میدم کنکاش نکنه... فوبیای از دست دادنو از روزمرگیم پاک میکنم ...دارم  به خودم اعتماد کردنو یاد میدم.. ...ولو اینکه پایانش اونی نشه که میخام...به همین آرامش روز جمعه می ارزه...

جمعه ی آروم میتونست بینظیر باشه..اگه کنارش بودم...بی اغراق هزاران بار بودنمو کنارش تصور کردم...هزاران بار تصور کردم که مقابلش ایستادم...دستمو آروم بردم سمتش..به موهای کوتاهش دست کشیدم...به خال های سفید میون موهاش...به دو طرف پیشونیش که نرم نرمک خالی تره...بعد خودمو نزدیکتر بردم..اونقد نزدیک که هرم نفسشو حس کنم...زل زدم به چشمای گردش...صورتمو آروم آروم فرو کردم تو گودی گردنش...و همونجا زندگی میتونه برام متوقف شه...آخ از تصور هزاران باره از بودنش....و همیشه تهش اشک ها هستند که بی هوا مهمون لحظه ام میشن...جای این اشک های ناخونده...تو مهمون لحظه ام شو...تو...

جمعه ی آرامم گذشت...دلم میخاد برم یه کاسه پر  ماست میوه ای بریزم...همینطور که قاشق قاشق میخورمش...بنویسم از همه چی...ولی متاسفانه رژیم هستم و بیشتر از حد مجاز کالری که میشد خوردم حتی...پس موزیک گوش میدم و زل میزنم به این صفحه و خودمو میزنم به کوچه ی علی چپ و رومو از حجم کتاب زبان و درسای ناخونده برمیگردونم...


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://ayande84.blogsky.com/1396/10/15/post-102/3
  • کلمات کلیدی: آروم ,جمعه ,تصور ,میدم ,هزاران ,مهمون لحظه ,تصور کردم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


2

شاید اگه سیگاری بودم ..الان ..همینجور که لپ تاپ جلوم بازه و دارم تمرین میکنم پشتمو صاف نگه دارم  موقع تایپ کردن...یه پکم به سیگارم میزدم...بعد چشمامو خمار میکردم و عین هنرپیشه های قدیمی به دود سیگارم نیگا میکردم ..که چجور محو میشه...شاید اگه تو ترک قهوه نبودم ...میرفتم یکی از اونهمه قهوه هایی که برا مایی خریدمو برمیداشتم و یه کاپوچینوی پرملات برا خودم درست میکردم و بین نوشتن ،یواش یواش داغیشو مزه مزه میکردم....ولی الان فقط منم و لپ تاپ و نوشتن...کمی موزیک وبلاگ رژلب قرمز پلی کردم...به رسم خاطره بازی سالهای وبلاگ نویسی، که عصرها موزیکو هزار بار پلی میکردم و مینشستم به نوشتن...ولی انگار دیگه حالمو خوش نمیکرد...یه موزیک لایت دیگه پلی کردم...انگشتام رو کیبوردن ولی فکرم؟؟...معلوم نیست کجاست؟/هر ازگاهی جهش میکنه...از این شاخه به اون شاخه...فکرم شبیه سنجاب پرنده است...پرواز میکنه از روی شاخه های درخت...آخ که اینجا نوشتن...این حس چقد از دیشب حالمو خوب کرده...کاش بنویسم...فقط برا خودم...برا اینکه بمونه...برای سالهای بعدم...کاش رها نکنمش..کاش اینجا رو داشته باشم...

چند روز پیش ساعت 5 از خواب پریدم...به بهزاد صبح بخیر گفتم...کمی حرف زدیم...مدام میپرسید چی شدی ...چرا زود از خواب پاشدی...میگفتم خوبم...چیزیم نیست....و واقعا نمیدونستم چی شدم...چرا انقد بیتابم؟؟!!.. توی راه اداره...توی ماشین...موزیک ملایمی پخش میشد...هوا جوری تاریک بود ..انگار کن نیمه شبه...یهو شروع کردم بلند بلند با خدا حرف زدن...دلم گرفته بود...گله میکردم و اشک میریختم...از این زندگی....از اتفاق ها...از اینکه چقد برای عشق دو طرفه جنگیدم....که چرا منو لایق ندونسته وقتی عاشق شدم...دو طرفه باشه...که شاید قلبم آروم بگیره....که شاید ...که شاید....اشک میریختم.....و صداش کردم...گفتم پس کجایی؟؟ چرا منو نمیبینی ؟؟ جاده تاریک بود...بغضم خالی شده بود...تصمیم گرفتم این بیماری مدام چک کردنمو بذارم کنار...تصمیم گرفتم این ترس از دست دادنو رها کنم...تصمیم گرفتم این نیاز به شنیدن دوست دارم و دلتنگتم و عاشقتمو...خط بزنم از خواسته هام..اشک هام خشک شده بود...هوا گرگ و میش بود...رسیده بودم اداره....ولی سبک شده بودم...به سبکی یه پر...میتونستم باله برقصم..آره با همون یونیفرم داغون اداره...میتونستم چادرمو باز کنم و رو نوک انگشتای پام بایستم و مثه بالرین ها برقصم...اونوقت میدونی چی شد...کائنات چی بهم نشون داد...باور کردنی نبود...شب بهزاد زنگ زده بود...حرف زدیم...هندزفریم خراب شده بود و صدا سخت میرفت..بهزاد مدام میگفت...مراقب وسایلت نیستی...و من مصرانه می گفتم نه...نه...هستم...هستم...آخر حرف هامون گفته بودم خب حالا باید یه چیزی بهم بگی...میخاستم بگم..."بگو...عزیزم من مطمعنم که مراقب وسایلتی"...میخاستم خوشمزه بازی در بیارم...بعد هار هار بخندم..قبل اینکه جمله رو بگم....همینکه گفتم خب حالا باید یه چیزی بهم بگی...بهزاد گفت..."بگم اینکه دوست دارم...اینکه دلم تنگ شده...."اوه شاک شده بودم...نتونستم رفلکسی نشون بدم....ضربان قلبم به هزار رسیده بود...حس میکردم الانه بهزاد ببینه که قلبم چجور میتپه....دستمو یواشکی گذاشتم  رو سینه ام...به قلبم میگفتم آروم بگیر..هیییس...درست روزی که تصمیم گرفته بودم رها کنم یسری از خصلت هایی که آزارم میداد...همون روز ...بهزاد که اصن اهل این جمله ها نبود...که بارها گفته بود...نمیتونه ...سختشه...دوست نداره این جمله ها رو...که اینا رو از زندگیش انداخته بیرون...اونوقت..اونشب بدون اینکه بخوام گفته بود...آخ...کائنات لعنتی...کائنات لعنتی...


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://ayande84.blogsky.com/1396/10/14/post-101/2
  • کلمات کلیدی: میکردم ,بهزاد ,اینکه ,شاید ,قلبم ,تصمیم ,تصمیم گرفتم ,کائنات لعنتی ,دوست دارم ,حالا باید
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


13

احساس میکنم ناراحتی...دیگه مثه قبل چشمات توی عکس ها نمیخندن...نمیدونم چرا ناراحتیتو به خودم نسبت میدم..حس میکنم باید برم..مگه نه اینکه عاشق باید بخاطر خوشحالی معشوق ازش بگذره...خب چی میگی پس...اگه فکر میکنی بودنت باعث ناراحتیشه ..برو..بذار خوشحال باشه..ولی دستام میلرزه...تاب دوریتو ندارم...توی برزخم..امیدی ندارم به اینکه ببینمت...دل ندارم ازت دور شم..و از دیدن صورت غمگینت توی عکس ته دلم ریش میشه...باید برم..برم شاید غم از چهره ات بره...شاید خوشحال شی...شاید...ولی چطوری تاب بیارم جای خالیتو تو روزهام...تو برزخم...برای اینکه کمتر پیله کنم بهت...از پین تلگرام درت اووردم..دیگه وقتی صفحه تلگرامو باز میکنم ...عکستو نمیبینم اون بالا...که بازش کنم و زل بزنم به صورتت و نوازشش کنم..غروب آخرین جمعه ماه  فروردین..و من نمیدونم کار درست چیه..فقط میدونم شاید اگه میشد دوسم میداشتی...و میذاشتی منم دوست میداشتم...میشد درد از بین بره..میشد خوشحال باشیم جفتمون...ولی خب شاید تو بهم فرصت دادی و دیدی که نه..نمیشه...خونه ی بغلیو دارن تخریب میکنن..صدای کوبیدن و آوار آجرها میاد...و من این سمت دیوار از درون آوار میشم..از درون نابود میشم..و میپاشم از هم...و تو تنها دلیل خوشی این سالهای من...چه زود خودتو ازم گرفتی...و منو تنها و ناامید رها کردی...


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://ayande84.blogsky.com/1397/01/31/post-113/13
  • کلمات کلیدی: شاید ,میشد ,ندارم ,خوشحال ,اینکه ,میکنم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


12

بی عزیزم

گلودرد امانم را بریده...شاید خنده دار باشه..ولی دقیقا جای بغض این روزامه..بغض تبدیل شده به درد..و به گلوم چنگ میزنه..حوالی 3.30 از درد بیدار شدم...مدتها بود وقتی نیمه شب از خواب میپریدم...تنها نبودم...تندی گوشیو برمیداشتم و به تو پیام میدادم..حتی اگه نمیدیدی پیاممو..حتی اگه کار داشتی..حس اینکه عشقم هست میشه باهاش حرف بزنم ..حالمو خوش میکرد...دیشب با گلودرد از خوب پریدم...توی رختخواب مچاله شدم تا صبح..از درد این پهلو و آن پهلو میشدم...اما فقط پیام دادم..که ببخشید بی شب بخیر خوابم برد..و دیگه گوشیمو چک نکردم...تنها بودم...میگفتم ..هی دختر..یاد بگیر تنهایی..یاد بگیر بیشتر ازونی که باید ازش نخوای....یه دوست باش فقط...نمیدونم متوجه شدی یا نه..چند روزه که عشقم صدات نمیکنم...نمیخام تو منگنه بذارمت دیگه..آاااااخ کاش تصویر صورتت وقتی میگفتی منو تو منگنه گذاشتی..از خاطرم بره...حس نادوست داشتنی بودن کرده بودم...حس موجودی که باعث عذابت شده...گفتم نه اینکه عاشق باید از خودش بگذره برا معشوقش...از دل خواسته ی خودت بگذر بخاطر راحتیش ..و دور بایست .. فقط نیگا کن...


ãäÈÚ

مشخصات



14

خواب بودم و خواب تو رو میدیدم...دعوتم کرده بودی خونه ی خودتون...خونتون سر چهارراه بود...از پله ها پایین اومدم..خونتون تاریک بود..اومده بودم توی اطاقت..نفهمیده بودم کی توی هم پیچ و تاب خوردیم..میبوسیدمت...میبوسیدی منو..دکمه های مانتومو باز کردی ..تاب ارغوانی تنم بود...زده بودی بالا و گرمای لبتو رو پوست تنم حس میکردم..یکهو تو خواب مسخ شدم..انگاری یادم افتاده بود به اینکه دوسم نداری...یادم افتاده بود حس نگاه گریزون و مستاصل یکشنبه شب گذشته رو...و یکهو اون حجم از التهاب و بیقراری توی وجودم یخ شد...لب گرمت روی تنم حرکت میکرد و من یخ بودم..مثه مجسمه ی یخی...و آروم کنار چشمم خیس شد...

میبینی توی خوابم هم نفوذ کرده...دیگه نه تنها نمیتونم خیال ببافم از دیدنت..نمیتونم توی خواب هم داشته باشمت...بعدازظهر گرم اردیبهشت ..توی تختم بیتاب بیدار شدم...و نشستم به دیدن عکسات از آرشیو قدیمی و مقایسه کردم با عکسای این روزای اخیر...درست حدس زده بودم...گذشته ها دوستم داشتی..توی چشمات مهربونی بود..ولی اینروزها چشمات سرده...و من هربار با دیدن عکست دلم هری میریزه پایین..از کی دیگه دوسم نداری؟؟ از کی منتظری که من برم؟؟


ãäÈÚ

مشخصات



15

یازده روز گذشت..و من باور کردم من و تو فقط دوستیم..دوتا دوست که خیلی از هم دورن...دوتا دوست که بهم پیام میدن...شنبه شب ها با تانگو حرف میزنند..روزی چندبار برای هم عکس میفرستند..دوتا دوست که قرار نیس همو عشقم صدا کنند..قرار نیس بهم بگن دوست دارم...شاید قرار نیس هیچوقت حضوری همو ببینند...حالا آروم ترم..اگه آنلاین باشی و از من خبر نگیری ته دلم بغضی نمیشه..اگه بعد قطع کردن تماس بلافاصله اشغال شی...اشک نمیریزم..میدونم من تنها یک دوستم..که قرار نیس بیشتر از جایگاهم نزدیک شم..ولی هنوز ته دلم اون حفره ی خالی هست..هنوزم گاهی مات میشم به عکست و از اینکه دیگه رویایی ندارم بغض میکنم...هر روز که بیدار میشم تمرین میکنم که بهت نگم عشقم..تمرین میکنم که فقط دوستت باشم..ولی هر از گاهی از دهنم میپره..یهو عشقم صدات میکنم...هنوز ته دلم عشقمی...ولی تمرین میکنم دور بایستم و تو رو تو منگنه نذارم...دور بایستم ..دور...


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://ayande84.blogsky.com/1397/02/06/post-115/15
  • کلمات کلیدی: میکنم ,دوست ,تمرین ,عشقم ,دوتا ,تمرین میکنم ,دوتا دوست
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


10

گاهی تنها سلاح یک زن میشود لوس بازی های بچه گانه..گاهی فقط میخواهی حسادتشو غلغلک بدی...میدونم کار اشتباهیه..ولی نیاز داری ببینی که اخم کرده برات..و یا نمیذاره کاریو انجام بدی..بارها سعی کردم توی این دوسال و نیم حسادتتو تحریک کنم و هر بار شکست خوردم...اونوقت امروز..درست سه روز بعد ناامیدی هم دست بردار نبودم..گفتم مهمونم ناهار...مهمون یه آشنای قدیمی..با اینکه قرار ناهارو فیکس کرده بودم ولی دلم؟؟ دلم میخواست بگی نرو ...بگی چه معنی داره همراه مرد غریبه بری بیرون...تو گفتی مراقب خودت باش...و من کلی استیکر هیجان و رقصیدن سند کردم...یعنی آهااااای من خیلی خوشحالم که دارم با اون رفیق بک پکرم میرم ناهار بیرون...تو اونطرف اقیانوس ها..نوشتی مراقب خودت باش..و بعد استیکر ذوق و شادی منو دیدی...اما منو ندیدی...منی که بغض کرده بودم تو اداره..و با بغض استیکرای رقصون میفرستادم...منی که میگفتم...لعنتی نمیشه یکبار...فقط یکبار منو برا خودت بدونی...و بگی نرو...بمون...برا من باش...سر میز ناهار بک پکر مدام میزد به بیراهه..و توی هر جمله اش میخواست حرفایی بزنه که تموم این دوسال آرزوم بود از دهن تو بشنوم...انگاری دنیا برا من بازیش گرفته...حرفایی که عاشق شنیدنشم مدام از دهن آدمای دیگه میشنوم...و حسم؟؟ حس یه موجود با حفره ی تو خالی است ..که صداهای اطرافیانش تو وجودش اکو میشه..انگار تموم جونم خالیه..


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://ayande84.blogsky.com/1397/01/29/post-110/10
  • کلمات کلیدی: خودت ,ناهار ,کرده ,مراقب خودت ,کرده بودم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


9

بی عزیزم

سه روز ازون شب کذایی گذشته...شبی که من واقعیتو عریان مقابلم دیدم..شبی که رویاهای شیرینی که با تو ساخته بودم نابود شد..و من فهمیدم که اگه روزی هزار بار با شادی لحظه ی دیدنتو تصور کنم..بازم فرقی به حالم نداره..فهمیدم من و تو پشت تکست مهربونیم با هم..منو و تو  میون شوخی های پشت تانگو میخندیم...تو حتی نمیتونی پشت ال سی دی گوشی به چشمام نیگا کنی و بگی دوست دخترتم..چطور تصور میکردم که وقتی اومدی ایران...میام فرودگاه...چطور تصور میکردم جلوی اونهمه آدم...جلوی مامان و بابات میتونم بپرم تو بغلت و همه جونتو غرق بوسه کنم...چطور تصور میکردم..اجازه میدی بغلت بگیرم و سرمو فرو کنم تو گودی گردنت و نفس بکشمت...چطور فکر میکردم تموم روازیی که اینجاییو با من میگذرونی....چه تصور شیرینی بود...تموم این دو سال و نیم...تموم شب هایی که قبل خواب...لحظه ی دیدنتو به تصویر میکشیدم و از شدت هیجان ضربان قلبم روی هزار میرفت...

بی عزیز..راستشو بخای من زیادی تو رویا رفته بودم..وگرنه اونروزی که ناچار شدی از دوس دختر اولت بگی و چشمات پر اشک شد..همون روز باید میفهمیدم ..من اصلا وجود خارجی ندارم برای تو...تو توی گذشته موندی و خواهی موند...

حالم؟؟ همچنان عاشقتم و قلبم با دیدن عکست به تپش میوفته...هنو وقتی عکستو میبینم تموم جونم گر میگیره و گونه ام سرخ میشه...ولی حفره ی خالی وجودم پر از درده..دستام ؟ انگار کن کوه یخه..


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://ayande84.blogsky.com/1397/01/29/post-109/9
  • کلمات کلیدی: تصور ,تموم ,چطور ,میکردم ,تصور میکردم ,چطور تصور
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


16

ناهار امروز؟؟ نیم ساعت دیرتر رسیدم..با یه دسته گل ارکیده دم رستوران ایستاده بود..دسته گلو با اکراه قبول کردم..نشستم پشت میز کنار پنجره...منظره رو بهونه کردم که نگاهم بهش نیوفته..زل زده بودم به ایوون و درختای روبه رو...حرف میزد..هر ازگاهی به حکم ادب نگاش میکردم و سرت میدادم..چند لقمه غذا خوردم یا نخوردم...حتی یادم نیست..یادمه دوتا لیوان آب خوردم..ته گلوم خشک بود..اونقد خشک که کلمه ها توان بیرون اومدن نداشتن..کلمه ها یه جایی توی نای خشک شده ام محبوس بودن...حرف میزد و از دوس داشتنم میگفت..لیوان سوم آبو خوردم و گفتم تلاش بی فایده ایه..و من حسی بهش ندارم..و میخواستم پشت تلفن بهش بگم ولی به احترامش اومدم تا حضوری جوابشو بدم...ولی کوتاه نمیومد..فرصت میخاست..میگفت ماها فرصت کمی داریم ..چرا داری از خودت میگیریش...چرا داری از من میگیریش...لبخند زدم و سکوت...باز هم حرف زد..حرف ..حرف ..حرف...من سکوت ...سکوت...سکوت...یجایی مابین سکوتم انگاری فهمید بی فایده است..وسط حرفاش یهو ساکت شد..چند دقیقه ای جفتمون ساکت بودیم..تشکر کردم و بلند شدم..بلند شد و دسته گل ارکیده رو داد دستم...دستش؟ میلرزید..زود نگاهمو از دست لرزونش گرفتم و خداحافظی کردم..تو راه برگشت...میدونی به چی فکر میکردم..به حرفای پنجشنبه ی من و تو..به اینکه من ته دلم از بی انصافی دوستات نسبت بهت غمگین بود..حس میکردم اوندختر داره از محبتت سواستفاده میکنه..و تو همه کارای سواستفاده ی دخترو خوب میدیدی...یجوری ازش ناراحت نمیشدی..چون دوسش داری همه کاراش توجیه داشت برات...دفاع میکردی ازش...و من امروز توی راه داشتم فکر میکردم به رفتارت..حسم؟؟ غبطه خوردم به آدمایی که دوسشون داری...که چه همه خوب میبینیشون..که همه بدی هاشونو کاور میشه برات...شاید برعکس من...یه اشتباه کوچیک از طرف من..برات بزرگترینه...راستش تو خوب بلدی عاشق باشی..خوب بلدی دوس داشته باشی...خوشبحال خودت ..خوشبحال اونایی که دوسشون داری...

ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://ayande84.blogsky.com/1397/02/14/post-116/16
  • کلمات کلیدی: داری ,سکوت ,خوردم ,میکردم ,برات ,دسته ,دوسشون داری ,سکوت سکوت
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل